دلم برای باغچه میسوزد
این همه تحلیل سیاسی من از شرایط امروز ایران است که نیم قرن پیش فروغ سروده:
کسی به فکر گلها نیست ،کسی به فکرماهیها نیست، کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد، که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است ،که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست. حیاط خانه ی ما تنهاست.حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه میکشد و حوض خانه ی ما خالیست .ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک میافتند و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها شب ها صدای سرفه میآید، حیاط خانه ی ما تنهاست . پدر میگوید: " از من گذشته ست از من گذشته ست من بار خودم را بردم و کار خودم را کردم " و در اتاقش ، از صبح تا غروب ، یا شاهنامه میخواند یا ناسخ التواریخ پدر به مادر میگوید: " لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ وقتی که من بمیرم دیگر چه فرق میکند که باغچه باشد یا باچه نباشد برای من حقوق تقاعد کافیست."
مادر تمام زندگیش سجاده ایست، گسترده در آستان وحشت دوزخ مادر همیشه در ته هر چیزی دنبال جای پای معصیتی میگردد و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه آلوده کرده است . مادر تمام روز دعا میخواند مادر گناهکار طبیعیست و فوت میکند به تمام گلها و فوت میکند به تمام ماهیها و فوت میکند به خودش مادر در انتظار ظهور است و بخششی که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه میگوید قبرستان .برادرم به اغتشاش علفها میخندد و از جنازه های ماهیها که زیر پوست بیمار آب به ذره های فاسد تبدیل میشوند، شماره بر میدارد .برادرم به فلسفه معتاد است برادرم شفای باغچه را در انهدام باغچه میداند. او مست میکند و مشت میزند به در و دیوار و سعی میکند که بگوید بسیار دردمند و خسته و مأیوس است او ناامیدیش را هم مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش همراه خود به کوچه و بازار میبرد و ناامیدیش آنقدر کوچک است که هر شب در ازدحام میکده گم میشود .
و خواهرم دوست گلها بود و حرفهای ساده قلبش را وقتی که مادر او را میزد به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد و گاهگاه خانواده ی ماهیها را به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد... او خانه اش در آنسوی شهر است او در میان خانه ی مصنوعیش و در پناه عشق همسر مصنوعیش و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی آوازهای مصنوعی میخواند و بچه های طبیعی میزاید او هر وقت که به دیدن ما میآید و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود، حمام ادکلن میگیرد او هر وقت که به دیدن ما میآید آبستن است.
حیاط خانه ی ما تنهاست، حیاط خانه ی ما تنهاست .تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید و منفجر شدن همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل خمپاره و مسلسل میکارند همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان سرپوش میگذارند و حوضهای کاشی بی آنکه خود بخواهند انبارهای مخفی باروتند و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را از بمبهای کوچک پر کردهاند . حیاط خانه ی ما گیج است.
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم. من از تصویر بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم. من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم و فکر میکنم... و فکر میکنم... و فکر میکنم... و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود.
ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد
و این منم،زنی تنها،در آستانه ی فصلی سرد،در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی.زمان گذشت،زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت،چهار بار نواخت.امروز روز اول دیماه است،من راز فصل ها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم.نجات دهنده در گور خفته است و خاک ‚ خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش.در کوچه باد می آید،در کوچه باد می آید،و من به جفت گیری گلها می اندیشم ،به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون،و این زمان خسته ی مسلول و مردی از کنار درختان خیس میگذرد.مردی که رشته های آبی رگهایش ،مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش،بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند:ــ سلام ــ سلام.و من به جفت گیری گلها می اندیشم.
در آستانه ی فصلی سرد،در محفل عزای آینه ها،و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت،چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور،سنگین،سرگردان فرمان ایست داد.چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست.در کوچه باد می آید،کلاغهای منفرد انزوا،در باغ های پیر کسالت میچرخند،و نردبام،چه ارتفاع حقیری دارد.آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند،و کنون دیگر،دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را،در آبهای جاری خواهد ریخت و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است،در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار،چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند،انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد،انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند،انگار آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت،چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.
در کوچه باد می اید،این ابتدای ویرانیست،آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد.ستاره های عزیز،ستاره های مقوایی عزیز،وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد،من سردم است،من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد،و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند،چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم،من سردم است و میدانم،که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی،جز چند قطره خون،چیزی به جا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کردو همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد،و از میان شکلهای هندسی محدود،به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد.من عریانم عریانم عریانم،مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم و زخم های من همه از عشق است،از عشق عشق عشق.من این جزیره سرگردان را،از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود،که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.سلام ای شب معصوم،سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی،و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها،ارواح مهربان تبرها را می بویند .من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم،و این جهان به لانه ی ماران مانند است،و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست،که همچنان که ترا می بوسند،در ذهن خود طناب دار ترا می بافند.
سلام ای شب معصوم،میان پنجره و دیدن،همیشه فاصله ایست.چرا نگاه نکردم ؟مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...چرا نگاه نکردم ؟انگار مادرم گریسته بود آن شب،آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت،آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم،آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بودو آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود.و من درآینه می دیدمش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود،و ناگهان صدایم کردو من عروس خوشه های اقاقی شدم ...انگار مادرم گریسته بود آن شب،چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید،چرا نگاه نکردم ؟تمام لحظه های سعادت می دانستند،که دست های تو ویران خواهد شدو من نگاه نکردم تا آن زمان که پنجره ی ساعت گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت ،چهار بار نواخت و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودندو آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت،گویی بکارت رویای پرشکوه مرا،با خود بسوی بستر شب می برد.
آیا دوباره گیسوانم را،در باد شانه خواهم زد ؟آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟و شمعدانی ها رادر آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟به مادرم گفتم دیگر تمام شد،گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد،باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.
انسان پوک،انسان پوک پر از اعتماد،نگاه کن که دندانهایش،چگونه وقت جویدن سرود میخواندو چشمهایش چگونه وقت خیره شدن می درند و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد،صبور،سنگین،سرگردان.در ساعت چهار ،در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش،مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش،بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند،ــ سلامــ سلام.ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را،بوییده ای ؟
زمان گذشت،زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد.شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد،و با زبان سردش،ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟من از کجا می ایم ؟که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟هنوز خاک مزارش تازه است،مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم .چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار،چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی،چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی،و چلچراغها را،از ساقه های سیمی می چیدی و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست و آن ستاره های مقوایی ،به گرد لایتناهی می چرخیدند.چرا کلان را به صدا گفتند ؟چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!چرا نوازش را،به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟نگاه کن که در اینجا،چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیره های توهم مصلوب گشته است و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو که مثل پنج حرف حقیقت بودند چگونه روی گونه او مانده ست.
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته،من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست.
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار.زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد.این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت،به سوی لحظه ی توحید می رودو ساعت همیشگیش را،با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند.این کیست این کسی که بانگ خروسان راآغاز قلب روز نمی داند.آغاز بوی ناشتایی میداند.این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد،و در میان جامه های عروسی پوسیده ست.پس آفتاب سر انجام،در یک زمان واحد،بر هر دو قطب نا امید نتابید،تو از طنین کاشی آبی تهی شدی،و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند .جنازه های خوشبخت،جنازه های ملول،جنازه های ساکت متفکر،جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک،در ایستگاههای وقت های معین،و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی ،آه،چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند،و این صدای سوتهای توقف،در لحظه ای که باید باید باید،مردی به زیر چرخهای زمان له شود،مردی که از کنار درختان خیس میگذرد.من از کجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد،گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.سلام ای غرابت تنهایی،اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه،پیغمبران آیه های تازه تطهیرند،و در شهادت یک شمع،راز منوری است که آنرا،آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند.ایمان بیاوریم،ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد،ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل،به داسهای واژگون شده ی بیکار،و دانه های زندانی،نگاه کن که چه برفی می بارد .شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان،که زیر بارش یکریز برف مدفون شد.سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشودو در تنش فوران میکنند،فواره های سبز ساقه های سبکبار،شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار،ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
به پرشین بلاگ خوش آمدید
بنام خدا
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت
ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com

